Backpacking Thailand
Cultural & Urban Studies of Bangkok
Sat. Mar 15th, 2008
خیلی وقت بود که میخواستم آپدیت کنم که درگیری های درسی مجال نمیداد.
سفر به بانگکوک سفری بسیار جالب بود چون هدف از این سفر چیزی فراتر از اون هدفی بود که دیگران را معمولا به تایلند میکشاند. من در آنجا یکی دیگر از اون آدمها نبودم.
نه جوانی بودم که پس از پایان تحصیل در کانادا برای یافتن خود به آنجا آمده بود و عشق خود را در استرالیا یافته بود. و خود را گم کرده بود. نه مرد۵۰-۶۰ ساله ی تنهایی که فقط بخاطر سکس ارزان هزاران کیلومتر پرواز کرده بود و سرش کلاه هم رفته بود. من حتی دختران جوان و خندان کره ای و ژاپنی نبودم که همه چیز غیر از دوربینشان برایشان عجیب و هیجان انگیز بود. آنان دور دنیا را بدون دانستن یک کلمه انگلیسی میگشتند و والدینشان در خانه لحظه لحظه ی سفرشان را زیر نظر داشتند.
اولین لحضات ورود به خائوسان همه گرسنه بودیم و از یک دستفروش پاهتای گرم خریدیم و همانطور که در کنار جدول خیابان میخوردیم. دو توریست نظرم را بخود جلب کردند .. یکی مردی جوان اواخر ۲۰سال که به سایه ای پناه آورده بود و راهنمای لونلی پلنت را مرور میکرد .. دیگر زنی ۳۰-۳۳ ساله که در همان سایه به فاصله ۱-۲ متر نشسته و آواگادو میخورد.
کاملا بدون مقدمه زن پاکت میوه را به جوان نزدیک کرد و گفت:
زن: این را امتحان کن
مرد: این چیه؟
زن: نمیدونم از زن اونطرف خیابون خریدم. استواییه
مرد با خلال یک قاچ برداشت و پس از کمی وارسی و بو کردن آرام شروع به مزمزه کردن و بعد شروع به خوردن کرد
زن: چطوره؟
مرد: عجیبه اما بد نیست
زن: من ... هستم
مرد: منم ... هستم
و مرد کارتی رو به زن داد. زن هم بلند شد و باقی آواکادو را به مرد داد و رفت.
نمیدانم چه چیزی باعث میشه که یکی اینهمه راه را تا تایلند بیاد و فقط کتاب بخونه یا فیلم ببینه؟
شبها خائوسان بیدار بود و مست. غریبه هایی که شبها در کنار خیابان مستانه در آغوش غریبه ای دیگر پناه گرفته و های های گریه سر میدادند و یا زمین و زمان را به نفرین میگرفتند و یا گاه گاهی خنده های بلند از سر مستی میکردند. یک زیاده روی شبانه و میتوان پای داستان زندگیشان نشست. هرچه بپرسی میگویند. گاهی از تو میخواهند لحظه ای درنگ کنی تا سر بر شانه هایت بگزارند.
مردی کوچک اندام با تلاش فراوان سطلهای زباله را از خیابان میگذراند. سطلهایی که از قدش بلندتر بودند و پر از زباله با چرخهایی شکسته. با زبان خود راه را باز میکرد و اگر نگاهش در نگاه تو گیر میکرد لبخندی خسته به تو هدیه میداد.
مردی محلی به من نزدیک شد
مرد: سلام دوست من اهل کجایی؟
جوابی ندادم
مرد: من توک توک دارم و میتونم تورو با قیمت خیلی ارزان به نمایش پینگ پونگ ببرم.
جوابی ندادم و او منصرف شد ولی یکی دیگر جلویم آمد.
مرد: شلوم دوست من .. اهل اسرائیل هستی؟
جوابی ندادم ولی او یک کاتالوگ مچاله شده از جیب خود در آورد. همان کاتالوگی که تمام تاکسی ها و توک توک ها و افراد بیکار دنبال تویست ساده لو همیشه همراه خود دارند.
مرد: ماساژ کثیف و بوم بوم؟
من: مرسی نه.
مرد: مردی جوان مثل تو باید لذت ببره ... من ارزون حساب میکنم
من: مرسی نه بوم بوم میخوام نه نمایش پینگ پونگ
مرد: پس لااقل بیا ببرمت خرید
من: ساعت ۳صبح کجا بریم خرید
مرد: جواهر فروشی ... مجانی میبرمت
من: نمیخوام برو گم شو
مرد: فردا میای؟
من: تا فردا ببینم چی میشه حالا گم شو
همه دنیا انگار اینجا جمع شدن خوبیش کمبود هم میهنان گرامی و اعرابه عموما میدونن جاشون اینجا نیست.
ادامه دارد