تبليغاتX
s t u d i o m
t i m e c h a n g e s p o p l e c h a n g e
درسته ... زمان مردمو عوض میکنه وقتی میگذره ...

از دیشب داشتم تا الان داشتم backup cd هام مال ۲۰۰۳ رو ریچک میکردم که اضافیها رو دور بریزم ... (از ۹۸ تا حالا همه چی رو جمع کردم) ... خلاصه ... چیزای جالبی بود ... من عوض شدن خودمو توشون دیدم ... رفیقهایی که تو غربت رفیق منو خونواده بودن و تا حالا هم موندن حتی با اینکه برگشتن ایران و من اینقدر بیوفا بودم که نتونستم تماس بگیرم ... اما اون همیشه هر ۲-۳ ماهی یه بار زنگ میزنه ... هروقتم که مسنجر اینستال میکنم میبینم چندتا آف برام گذاشته ... ته مرامه! ... یه سری از رفیقا هم که با هم بودیم و نون و نمک خوردیم و شریک غصه و شادی هم بودیم ... یه دفه یه روز زیر دلش زدیم و اون دیگه تموم شد ... جالبه ... سیم کارت عوض کرد ... در خوابگاهش بوق که میزدیم دیگه کسی برامون دست تکون نمیداد ... کمتر از یه هفته طول کشید تا رفقای دیگه رو هم سمی کرد ... اونام همینطوری یه دفه تموم شدن ... هرگز هیچکس از سمت ما چراشو نفهمید ... اما باوفاترین رفیق دنیا گفت بعضیها ظرفیتشون ناگهانی پر میشه ... یدفه تموم میشن ... اینا رو که میگم بخاطر این نیست که ناراحتم ... اما بکاپ چیز جالبیه ... فیلمها و عکسهای یادگاری رو دیدم ... برگشتم به ۲۰۰۳ ...

موزیکهایی که گوش میدادم ... دانلودهام ... و کلی چیز دیگه ... الان که کپچرهام تموم شده دیدم فقط  ۳۵.۷٪  ارزش نگهداری داره و اونم خاطرات اون روزا هست و یه سری ویدئو و آرشیو عکسهای ایران که از اینترنت گرفتم ... آدما عوض میشن ... اگه میشد به این نتیجه گیری درستی گفت ... من فقط ۳۵.۷٪ شبیه ۲و خورده یی سال پیشم هستم ...

هیچ وقت دوست ندارم به عقب برگردم ... نه این که خاطره بدی داشته باشم ... حتی خیلی روزای خوبی بودن ...

وقتی امروز خودمو میبینم ... از دیروز خودم بدم میاد ... اونوقت وقتی تو مدرسه افرادیو میبینم که در گذشته من زندگی میکنن ... فکر میکنم ... کسی اونموقع بود که به من همینطوری نگاه کنه! (حالا برو بگیر تا ته) ... حس میکنم بزرگتر شدم ...

i  a d j u s t   m y s e l f   b y  t i m e

یه روزی این بلاگو ریچک میکنم ... و به این نوشته میخندم ... چقدر بچه هستم ... باید در حال رنج و لذت برد!

 :: :: :: :: ::

آقا ک۱ ببخشید که نشده هنوز نشده کاری کنم ... اساینمت ریخته سرم ... از همه زحمتات و راهنماییات ممنون ... فکر نکنم به این زودیا بتونم کاری برای سایت بکنم ... ولش کنیم تا تعطیلات نوامبر ... تا اونوفت هم بزرگتر شدم هم علمی تر میتونم بنویسم ... فعلا همین بلاگفا بهتره انگلیسی هم همینجا مینویسم ...

:: :: :: :: ::

Dear DUDE, wadap zyo?  hwyadoin? thanks for ur phone calls all the time ... bekhoda bivafa nistim ... badjoor gereftarim ... gerehkhordim ... i know u'r in da same situation but anyways ... u'r the MAN ... v'll never forget u ... and everyone here miss u a lot ... v'r so  lonely ... new people are like ... being forced to live in Mirjaveh after living in Tehran ... shadidan be yadetim ... salam beresoon

2 ::  Thu 18 Aug 2005 ::  11:48 AM  ::  Mahdi Ayat.  | 
e s t a t e o f e m e r g e n c y d e c l a r e d
یه بارم که ما داشتیم تو عمرمون میرفتیم استادیوم تا فوتبال ببینیم ... اونم تیم ملی با عربستون ... حالت فوق العاده بخاطر درجه کثافت هوا اعلام شد و بازی کنسل شد ... (۲زاریشون بعد ۱۰ روز افتاد بالاخره) راستی ... نخست وزیرم اومد داشنگاهمون تو همین هوای کثافت!

این عکسو همین امروز گرفتم ... یه روز آفتابی ساعت ۱:۳۶ دقیقه ظهر

haze in our home

2 ::  Thu 11 Aug 2005 ::  4:13 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
s m o k i n g r e g i o n

 

NOW AND THEN: The Prime Minister’s Department (left) and the Putra Mosque (right) used to dominate the Putrajaya skyline. But the two magnificent buildings can hardly be seen from afar these days with the thick haze. Pictures of the buildings were taken from the same place on June 27 before the haze (bottom picture) and at 12.46pm yesterday. — STARpix by RAJA FAISAL HISHAN

دیدین گفتم یه چیزیشون میشه اینا!!!

در مورد پلنها باید بگم که با یکم جنبش میشه به حد چشمگیری از این بدشانسی ها جلوگیری کرد ... و اتفاقا عجب روز خوبی بود اون روز!!!

 

بعله ... اینطوری که معلومه دود همه جا رو گرفته و در ۷ منطقه حالت اظطراری اعلام کردن و ۳۲ منطقه هم دارای کیفیت هوای نامناسب شدن و به مردم توصیه شد که فقط در صورت لزوم از خونه بیان بیرون و اگر هم میان حتما از ماسک استفاده کنن ...

 

خوب تا اینجاش واسه بچه تهرونی مثل من معمولیه اما مشکل از جایی شروع میشه که منشاء تشکیل دهنده این دود ... ترافیک نیست ... بلکه سوختن جنگله.

 

آتشسوزیهای گسترده در اندونزی (سوماترا) و جریان هوا به سمت مالزی باعث این وضعیت قشنگ شده و غلضت غیر عادی دود چوب باعث افت شدید دید در بزرگراهها شده و همینطور مشکل شدید تنفس ...

 

سردرد شدید و پناه بردن به پانادول در میان افراد خونواده و خود من زیاد شده و با توجه به اینکه من سرما هم خورده بودم ... دکتر مهربون بنده رو مطمعن کردن وضعیت گلوی بنده تا وقتی که این دود هست هر روز بدتر میشه و برای جلوگیری از بیشتر زخم شدنش خیلی راحت تجویز کردند که سعی کنم که سرفه نکنم!!! با کجاش فکر کرده ... نمیدونم؟

 

این عکسها هم از پوتراجایا در روزنامه استار امروز چاپ شده که درجه کثافتی وضعیت رو نشون میده ... و باید اضافه کنم که سایبر جایا با اینکه نزدیک به اینجاست اما در دانشگاه ما خیلی قدرت دید کم بود بطوری که بنده تصادف شدیدی کردم تو پاگرد پله با یکی از دوستان قدیمی و از دیدنش خوشحال شدم ... اما بنده خدارو تحویل نگرفتم چون کلاسم داشت دیر میشد ...

 

برگشتنه نفسهام به خر خر افتاده بود از دست این دود لعنتی و ساعت 6:30 بعد ظهر بخاطر نبود دید و سرعت بالا در اتوبان ... با نور بالا و فلشر و بوق تو لاین سرعت میگازوندم و ملت خیال میکردن مقامات دارن رد میشن ... چون دود بود خیال میکردن کاروان ادامه داره و زودی میزدن کنار ... شایدم خیال میکردن من دیوونم! و احتمالا 100تا فحش و لعنتم بارم میکردن ... اما COME ON  من داشتم خبه میشدم تو اون هوای کثافت ...

 

چقدر چرتوپبرت میگم

 

ظاهرا معماری این ترم چون ترم دومشون هست نصفه نیمه شروع شده و من این ترم واحد استدیویی ندارم ... و با درسهای "معماری و فرهنگ" و "طراحی ساستینبل اکولوژیکال" (مزخرفه) و "تاریخ مالزی" و در آخر "پرینسیپلهای ارتباطات" معماری رو بصورت بریجینگ شروع میکنیم و با اینکه شروع آرومیه اما از اونجایی که عجله: 1- درکار نیست و 2- کار شیطونه ... خوب شاید بیشتر وقت خواهم داشت که به زندگی برسیم ...

 

دعام کنید

2 ::  Tue 9 Aug 2005 ::  8:11 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
o n e s i c k p e r s o n
عالیه ... سرماخوردگی ... از نوع خفن ... دیگه بهتر از این نمیشه ...

Check List :: Tomorrow Friday :: August 6th, 2005

ساعت 06:00 بیدارباش (تو خواب به پدر گرامی گفتن که قربونت اون حمومو روشن کن)
ساعت 06:30 از رختخواب در اومدن (در پی رایزنی های پیاپی خانواده برای بلند شدن من ... چون حموم (آبگرم کن) از 5 روشنه)
ساعت 07:00 دوش گرفته و کله جوجه تیغی شده جلو کولر منتظر خشک شدن صورت برای اصلاح پس از 48 ساعت رشد
ساعت 08:00 بدلیل نابودی ماشین ریشتراش قدیمی بعلت کهولت سن (از زمونی که پشت لبمون سبز شد هدیه خانم دکتر گرامی) و خرید یه سه تیغه که مفت نمیرزه (آنلاین خرید کردن تو مالزی همینه) و همچنین ناشی بودن در فن تیغ زدن!!! پس از یک ساعت شاه دوماد حاظر میشود!
ساعت 08:30 آماده (فقط یه سورف کوچیک بکنم)
ساعت 09:00 دنبال موبایل گشتن
ساعت 09:10 رسیدن جلوی در پس از 4 کیلومتر رانندگی در جنگل (و تازه فهمیدن که بنزین ندارم)
ساعت 09:20 شش لیتر بنزین زده شده گاز گرفته 140 تا سرعت میرم
ساعت 09:30 (طبق برنامه کلاس قراره شروع بشه)
ساعت 09:35 دم در دانشگاه ... دنبال جای پارک میگردم چون پارکینگ لامصب پولیه ... اونم قیمت پارکینگ هتل
ساعت 09:45 پارکش کردم و حالا دارم دنبال کلاس لعنتی میگردم ... چون تو برنامه فقط کد داده و بلاک و طبقه رو نگفته
ساعت 10:10 به کلاس که میرسم میبینم 4 نفر و استاد تو کلاسن ... و با نگاهی پر افتخار و خجالت زده ... میگن بالاخره پیدا کردی و بار دیگه لزوم وجود لی-آوت پلن رو متذکر میشن
ساعت 11:40 کلاسی که براش تا ساعت 12:30 پول دادیم تموم میشه
ساعت 11:50 بدو بدو دنبال آی.اچ. برای دیدن یه استاد
ساعت 12:30 تا 14:30 وقت نهاره ... احتمالا با بروبچ جدید میشینیم زرت و پرت میگیم و من باید برای این ملت تمام وقت رو صرف کنم تا اینا تلفظ این اسم منو یاد بگیرن
ساعت 14:20 باید برم برسم به کلاس بعدی که قراره تا 17:30 طول بکشه
ساعت 15:52 کلاس احتمالا تعطیل میشه و من در پلازا الاف خواهم بود تا 17:30 چون ساعت 12:30 پدر محترم ماشینو لازم خواهند داشت و من باید بهشون برسونم و دوباره برگردونتم!
دیگه تا صبح دوره کردن درسهای داده نشده و اینترنت و فیلم و سروکله زدن تلفنی با ملت
بازم معضرتخواهی آنلاین از عزیزیکه قرار بود اچ تی ام ال سایت استدیو رو براش بفرستم تا درست کنه (البته 2-3 شب پبش باید میفرستادم) که هی کار پیش اومد.

دیگه از این عالیتر نمیشه ... سرما خوردگی و طب و ورم گلو و بیصدایی و سرفه ... در اولین روز معماری ...
فرست ایمپرشن به این میگن ...

یادم باشه 3 بسته تیشو واسه دماغ باد کرده قرمز و جاری (معماری حال بهم زن)

2 ::  Thu 4 Aug 2005 ::  8:36 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
i t ' s o n
خوب هفته اول گذشت ... امروز روز دوم از هفته دوم از دوره سوم زندگی دانشگاهی منه ...

الان مدتیه که شبها نمیخوابم ... حداقل تا ۴ بیدار میمونم ... کار میکنم ... اما انگار نمیخواد تموم بشه ... هرروز یه اتفاقی میوفته که باعث میشه تمام روز من برای افراد یا کارها صرف بشه ... برنامه ریزی هایی که میکنم با اینکه کاملا فلکسیبل هستن ولی بخاطر اتفاقاتی عجیب و دور از ذهن دچار مشکل میشن ... حتی وقتی که برنامه در این مورد حفاظت شده باشه ... دیگه دارم به نوع این اتفاقات شک میکنم ... یه جور احساس ناامنی ... تنهایی (باوجود خانواده و دوستان و دوستان جدید)!

هنوز دارم دیسکاور میکنم ... شبهایی که نمیخوابم

امروز به این ایمان آوردم که رادیو در ماشین چیز بیخودی نیست ... (همیشه روزها در سکوت رانندگی میکنم ... من بیصدا اجازه میدم ماشین هرچی صدا داره بده بیرون) ... امروز همه چی حال عجیبی داشت ... خفگی رو میشد با دو چشم دید ... ذراتی رو از هزاران کیلومتر تنفس کرد ... امروز روزی بود سپید ... آرام ... و من بار دیگر خفگی رو برای مدتی طولانی حس کردم و میکنم ...

از رادیو میگفتم امروز همه جا رو دود غلیظی گرفته بود ... چون صبح بیرون نرفتم واسه مراسم فارغ التحصیلی فوق خانم مهندس (دکتر MEMS) ... فکر میکردم هوا بارونیه ... عصر که رفتم سایبر فرضیه بارونو انداختم دور ... همه جا دود بود .... دود سفید (کمی خاکستری) ... رادیو رو زدم ... میگفت: "جنگلهای جزیره سوماترا (اندونزی) آتیش گرفته و چون جریان هوا و باد از سمت جنوب غربی به شمال شرقیه ... تمام این دودها مالزی غربی رو در بر  گرفته و هر لحظه تا اطلاع ثانوی بدتر میشه ... در جنوب مالزی این میدان دید در اتوبان به کمتر از ۲۰ متر رسیده و با اینکه هوای صافی داریم ... هیچ اثری از خورشید نیست" ... در سایبر هم وسعت ۶۰-۷۰ متر بیشتر نبود ... برگشنته گوشه و کنار اتوبان ۴-۵ ماشین آش و لاش دیدم که بخاطر همین دود رفته بودن تو باغالیا!!!

شدیدا گلوم درد میکنه و نفس کشیدن برام عذاب آور شده ...

امیدوارم روزی من دود گرفته (دود از آتش دلم) هم بتونم کاری بکنم!

معماری رفت تا جمعه ... (چون ترم دوم وارد شدم ... از دوشنبه تا جمعه بیکارم ...) حال کرده بیدم (ببخشید ولی من بعد از ۲-۳ سال تازه برره رو دارم از اینترنت میبینم ... واسه همین ... کاراکترهای جالبی هستن و خیلی استراتژی جالبی بوده برای جلوگیری و ترس مردم از جنگ عراق و ... )

قرار نیست اینجا یادداشت روزانه باشه ها!

2 ::  Tue 2 Aug 2005 ::  9:7 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
o r i e n t a t i o n w e e k : d a y f i v e

ماشالا به این برنامه ریزیه مرتب ... از یه هفته قبل همه چی معلومه ... نفس من بیدن! ... چیچی؟!!!
برنامه صبح امروز این بود که معرفی فکولتی رو داشته باشیم و یه تور برای گردش تو استدیو ها داشته باشیم ... من اول ذکر کنم که یه اسفند هرکی دم دستشه الان دود کنه واسه اینکه آی.کیو ی اینا رو چش نزنن!

میخوام بیرون پارک کنم میبینم تمام جا پارکهارو پارک ممنوع زده ... چه خبره؟ وزیر صنایع و توریست مملکت داره میاد ... رفتیم سالن نشستیم ... اول "کاک" کبیر اومت و یکم حرف زد که حرفاش بو کفش میداد!! ببخشید یعنی در مورد صنعت کفش بود که میخوان یک درصد صادرات کفش جهانو در دست بگیرن و مشت محکمی به دهان چین این آشغالساز بزرگ بزنن ...

بعد گفتن وزیر محترم کار داشته (احتمالا رفته بود واسه قیمت گذاری نخود) معاونش اومدو یک سخنبرانی خواب آور در مورد کفش کرد و بعد همه شون اومدن و لوگوی جدید صنف تولید کنندگان کفش مالزی رو افتتاح کردن ... ماشالا چی بود ... و چی شد!!!

بعد اومدن به همه تولیدیها گواهینامه با لوگوی جدید دادن ... عجیب بود اون تولیدیا وایستاده بودن روشو میخوندن چی نوشته ...

آخرشم این بروبچ فشن اومدن یه تریپ فشن شو رفتن که خیلی طول کشید ... همه کفشارو یا رو دوششون انداخته بودن یا عین سیمرغ بلورین دست گرفته بودن و قر مالایی میومدن ... دیگه حالم بهم خورد ... یکی از این اسپیکرهام آخر عمرش بود و هی خرخر میکرد و اون "ده-دوازده" تای دیگه هم نمیتونستن صداشو خقه کنن!

ساعت یک و خورده یی برگشتیم تو پلازا ... قلقله بود ... عملیات نشست و برخاستو با چند قوم ملیت انجام دادیم تا به هموطنامون رسیدیم ... و مجددا تریپ بچه شهرستونی و اینکه بدون آقا بالاسر اومده خارجه و چرت و پرت گویی بدون دو زار فکر اونم جلو این خارجیا!!! میگن خلایق هرچه لایق ... 8000 کیلومتر دوره از ایران باز واسه من استراتژیه به سبک راننده مسافرکش و کوپن فروش در میکنه!!

دیگه ساعت 3 بود که سوار اتوبوسا شدیم که بریم کوالالامپور گردی (به برو بچ تازه وارد گفتم ... کور خوندین ... تا نصفه شب تو ترافیک گیر میکنین) اونم ترافیک عصر جمعه که شنبه و یکشنبش تعطیله ... رفتنه دور بچه ایرونیا رو خیط کشیدم و با برو بچ معماری رفتم ...

:::: تور کوالالامپور با اعمال شاقه ::::

یه نیم ساعتی اتوبون نوردی کردیم تا به "وان -یوتاما" که میگفت بزرگترین شاپینگ تو "آ.س.آ.ن" هست ... یک کلام خوشحالم که تو این مدتی که اینجام پام به یه همچین محل مذخرفی نرسیده بود ... با بروبچ ایرونیا یه چرخی زدیم تا بشه پنج ... اه اه اه ... (نمیخوام بچه نا مثبت باشم ولی خوب ااااه)

بعد از پنج و نیم تا هشت شب این اتوبوس تو ترافیک بود و قدم مورچه ای میرفت ... و تازه دور خودشم دور میزد مثلا از هرجا 3 بار رد میشد ... این بروبچ معماری فامیلاشون اومدن و بقیه تور و پیچوندن ... منم سردرد سگی گرفته بودم نشسته بودم که یه مشت دختر (مالزیایی و پاکستانی و موریسی) ریختنو شلوغ که چرا تنها نشستی ...بیا پیش ما ... ما هم رفتیم بوفه عقب ... که یه پسر مالدیوی و دوتا موریسی هم بودن ... اینقدر جک گفتیم و شلوغ کردیم که تا حالا گلوم داره میسوزه ... ملتو از پشت پنجره سر کار میذاشتیم ... خلاصه یادی شد از شیطونیهای زمانی که ایران بیدم!

بعد ساعت 9:30 هم بخاطر هفته مد کوالالامپور دانشگاه تو پلازا لاویات فشن شو داشت که انصافا با اینکه کارها دانشجویی بود اما خوش چسبید به مزاجمان (من هنوز از آسیاییها متنفرم)

اینم چندتا عکس از شو لباس ... طراحی دانشگاه ما و با مدلهای خودمون ...

LUCT Fashion Show @ KLFW 2005LUCT Fashion Show @ KLFW 2005LUCT Fashion Show @ KLFW 2005

LUCT Fashion Show @ KLFW 2005 LUCT Fashion Show @ KLFW 2005

LUCT Fashion Show @ KLFW 2005 LUCT Fashion Show @ KLFW 2005



 

2 ::  Mon 1 Aug 2005 ::  9:45 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
o r i e n t a t i o n w e e k : d a y f o u r

خوب قصه شروع دوباره معماری به اونجا رسید که ما پنجشنبه دیر رسیدیم ... اما از همه ی دیگه زودتر رسیده بودم ... حالا این خنگولها گفته بودن سالن تدریس 2 ولی نه بلوک رو گفته بودن و نه چیزو ... طبقه رو ... در تمام این کمپس چند میلیون دلاری یه لی-آوت پلن هم وجود نداره که ببینه کدوم خراب شده ایه ... خلاصه بعد 30 دقیقه دور چرخیدن و پرسو جو پیدا شد ... اومدن این انجمن دانشجوییها برامون تبلیغ کردن که جون ما بیاین عضو شینو غیره ... بعد آدرس اینترنتشو اومد بده ... تو یاهو گروپس بود!

کلی خط و نشون کشیدم که چطوری همه این انجمنهای معماری و طراحی و "فیت تو فلای" رو قروق کنم ... آی حال میده

دیگه قرار بود که "جانگل ماینگل نایت" داشته باشیم که چون 10 چوق (2500 تومن) ورودی میخواست گفتم مگه من چند میلیون بهتون ندادم که داری 2500 میگیری نامرد ...
گفتم:

SCREW YOU GUYS ... I'M GOIN' HOME!

2 ::  Mon 1 Aug 2005 ::  7:26 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
o r i e n t a t i o n w e e k : d a y t h r e e

WOW
بابا امروز رفتم بازی بود ... 205 تا از ورودیای جدید بیشتر نبودن ... بقیه جیم زده بودن ...
امروز بازی داشتیم با "امبسادورها و برو بچ مارکتینک" بابا اینا کلی آموزششون دادن که مجلس گرم کن بشن ... عمرا نمیخوام در مورد کاراکترهاشون چیزی بگم ... اما این نسوان پنجابی مردمان خوش جمالی هستن ... "کووول" !!!

اینا ایندفعه ایران و اروپا رو هدف کردن برو بچ از انگلیس و آلمان و هلند و دانمارک و یونان و ... تا ایران و آفریقا و هند و چین و عربسسون و عربو و شتر و گاو و پلنگ!

از یکی از بچه ایرانیا پرسیدن ... "ورآریوفروم" با لحجه بریتیش ... طرف با لحجه شهرستونی گفت "آی فرآم ... پرشیا" بعد این بعد خوندن یه ترم زبانه ها!!! بعد از بچه ها طرف پرسید کسی میدونه پرشیا کجاست؟ ... ملت گفتن نه!!! آی طرف ضایع شد ... تا اون باشه جلو افرادی که حتی نمیدون مملکت ما خوردنیه یا پوشیدنی (حالا اگرم بدونن اصلا براشون مهم نیست که اسمش چیه) کلاس بی مورد نذاره ...

از ساعت 1 که نهار بود تا 5 من الاف تو مارکتینگ نشسته بیدمو قهوه هورت میکشیدم!!!!

اولین نشانه وجودی معماری "قهوه" به میزان 4 ماگ متوسط و 2 بار (گلاب به روتون) دست به آب رفتن ... خواب سنگین (برعکس بقیه خلق خدا) اینم نوبره والا

دلمان را بدجوری برای معماری صابون زده ایم ...

2 ::  Wed 27 Jul 2005 ::  9:40 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
o r i e n t a t i o n w e e k : d a y two

امروز یه تریپ رفتم "کاک" گفتم بخاطر آی.کیو ی شدیدا بالاتون مجبورم برم سفارت ... تو دلم نمیبخشمتون که مجبورم کردین ... گفتن از اونجایی که این هفته کلا هفته چرتیه ... فرما هرجا دلت میخواد برو ... ما هم به هرجا که عمرا دلم نمیخواست برم ... سر زدم ... اول دانشگاه قبلی که به خواهر گلم (خانم دکتر ممس) گفتم جون من خودت برو این چندتا نامه رو بگیر ... که من اعصابمو شدیدا لازم دارم ... ایشونم تریپ فرشته مهربون گذاشتو رفت نامه ها رو گرفت ... بعد رفتیم "شهر" (نه که خیلی تو دهاتیم ... به کوالالامپور قد سرتاپای شیراز میگیم شهر) به سفارت که رسیدیم گفتم ببین بیاو در حق من فردین بازی کن و این رینیو کردنو هم انجام بده ... این سوپر گرل با مرام رفت کنسولی و اینو هم گرفت ... برگشتنه دم مکدونالد با اینکه من سمت آیفون بودم ... گفتم افتخار سفارش دادن غذا رو هم میدین ... که دیدم اگه حرفمو پس نگیرم ... تیکه بزرگم گوشمه ... (خیلی پر رو شده بودم ... اینجا بود که خودم به این حرف دخترا رسیدم که به مرد جماعت نباید رو داد حتی اگه داداش کوچیک دردونه و یکی یه دونه باشه) پس گفتم منظورم اینه که جا پارک داریم ... افتخار بفرمایید بریم تو بخوریم!!! آخیییییششش ... نزدیک بودا!!! خدا عمرت بده خواهر! (به لحجه کبوترای تو السون و ولسون بخونید)

این معماری ما رنگی نیدیدیم ازش؟!

2 ::  Wed 27 Jul 2005 ::  9:16 PM  ::  Mahdi Ayat.  | 
o r i e n t a t i o n w e e k : d a y o n e
عجب! به حق چیزای ندیده و نشنیده ... از ساعت 9:35 که رسیدم تو تا خود 12:30 تو صف بودم ... یه مشت امضا کردم و کلی پول بیزبونو در قالب یه چک ناقابل ریختم تقدیم "کاک" کردم ... (حالا بعدا قصه این کاک خان رو میگم) ... شاعر میگه آفتابه لگن هفت دست اما شام و نهار هیچی ... خیلی همه شون تازه کارن ... پاس من 20 روزه دست ایناس که ویزا بزنه ... امروز اومده با کمال پررویی میگه من الان یه چیزی کشف کردم ... اونم اینکه پاس شما کمتر از یه سال وقت داره و باید قبل ویزا خوردن "رینیو" بشه ... میگم مگه 6 ماهه نمیخوای ویزا بدی ... با یه حالت سخاوتمندانه میگه ما همیشه یکساله به دانشجوهامون میدیم ... (احتمالا فقط وقتی که پاس آدم ده ماه وقت داره) اما خوب یه زیارت سفارت معظم طلبیده شدیم ...

جونم براتون بگه یه تریپ از بروبچ ایرونی رو امروز کاشتم تو پلازامون وقت نهار زدم بیرون (تریپ جیم فنگ از همین اول کاری) چون یکی از برنامه هاشونو نرفتم ...

همیشه از اورینتیشن بدم میاد ... درصد اتفاقات احمقانش شدیدا بالاست ... بعنوان نمونه این هفته مراسم رنگ کردن صورت داریم ... جالبه ... من "اولد فشن" نمیخوام باشم اما نمیخوام ملامت کنم ... اما این نمیتونست چیز جالبتری باشه؟ اینه آسیایی ... اینه ... لوس و نونور تر از خودشون "اکتیویستا" هستن ...

فکر کنم تا اینجا چیزی نفهمیدین ... اما این خلاصه سلسله گزارشات مراسم ورود به دانشگاه جدیده!
بقول آقا جلال (پرشین آرچیتکت) معماری کیلو چند؟

خوب ... فردا هم روز خداست ... تا آغاز دوباره معماری چند صباهی باقیست!

2 ::  Mon 25 Jul 2005 ::  6:14 PM  ::  Mahdi Ayat.  |